خرید بک لینک

درباره سایت

گاهی

امکانات وب

خوابیدم روی تختبا حس ِ دل تنگیامروز اولین جلسه گروه درمانی بود که غیبت کردم ونرفتماومدم ماموریتعلیرغم میل باطنیرییس گفت و من مجبوری اومدمخانم میم هم هستبعد اون ماجرای داستان ساز الان با هم سلام و علیک داریم ولی کوچکترین محلی به من نمیده و همکلام نمیشه و حتی نگاهمم نمیکنه، با بقیه بگو بخند که خب به جهنم... ولی من معذب میشم....فردا هم که روز مادر هست ...درسته فردا برمیگردم ولی حس و حال امشب رو دوست داشتم...میدونم اگر تهران بودم حتما وقتی داشتم از کلاس برمیگشتم کلی آدم گل خریده میدیدم و کیفور میشدم ...خب امسالم اینجور شد...همسر از گالری خ.ن.د.ا.ن برام گوشواره هدیه گرفته بود یک هفته زودتر بهم داد... خیلی دوستشون دارم و واقعا سورپرایز شدم :)قبلا که این پست رو شروع کرده بودم بنویسم داشتم شرح ما وقع سفر اخیرمون به چابهار رو مینوشتم که خب خیلی زمان بهش خورد و حالا هم حقیقتا حس نوشتن خیلی ندارم...فقط میتونم بگم یه تیکه بهشت بود و با همه جای ایران فرق داشتمردم نازنین بلوچ واقعا باحوصله و خوش اخلاق بودنلباسهای خوش رنگ و لعاب شونطبیعت بی نظیرغذاهای خوشمزهواقعا دیدنی و جذابهکلی عکسهای قشنگ گرفتم :)دلم میخواد بازهم برم....چقدر دیگه اینجا رو دوست ندارم....پر از حاشیه و کارهای بچگانه س که انرژی آدم رو تحلیل میبرن :/جمعه هم آزمون دارم و دریغ از یک کلمه درس خواندن...میخوام نرم اما دلم برای پولی که برای ثبت نامش دادم میسوزه :))))اووووف....

برچسب: نویسنده: مریم قنبری‌پور تاريخ: يکشنبه 8 بهمن 1402 ساعت: 18:17

احساس میکنم هزار تا کار نکرده دارمهر دفعه میخوام بنویسم اما اهمال کاری میکنمدلم میخواد برنامه ریزی کنم برای روزهای باقی مونده از سال ولی نمیکنم امروز تو یه پیجی دختر حلزونی بودن رو خوندم و چقدر خوشم اومد :))ورژن شل کن و شاد باش بود امروز زودتر اومدم خونه تا پارچه هام ببرم بدم به خیاط ببینم میتونم کاری باهاشون کنم یا نه که نشد این چند وقت فشرده کار کردم و حس میکنم بدنم خسته س چهارشنبه هشت ونیم رسیدیم خونهپنجشنبه صبح زود بیدار شدم اما دیدم هنوز خوابم میادخوابیدم تا ده!بعدش بیدار شدم کمی جمع و جور کردم و دوش گرفتم و رفتم دنبال همسر و رفتیم خونه مامان و باباکادوی مامان رو با بابا خریده بودیم و شب قبلش به بابا گفتم بدنخواهر و برادر هم باهم خریده بودن سر یه موضوعی از دست برادر هم ناراحت شدمبا خواهر هم که نزدیک دوماهه صحبت نمیکنیم! البته من یه وقتایی همکلامش میشم اما اون به زور جواب میده، بگذریم...من همیشه فکر میکردم خواهر و برادر پشتوانه و مایه دلگرمی هستن ولی وقتی میبینم محبت و عشق همیشه از جانب من بوده و الان که کمش کردم کلا قطع شده.... خیلی توی ذوقم خورده و بابتش ناراحتم...خلاصه ناهار خوردیم و من و همسر و دخترک و مامان زودتر رفتیم خونه مادربزرگ...برای مادربزرگ هم یه گلدون گل لیندا خریدم...مامان شام بار گذاشت و منم با دخترک مشغول بودمدایی ها هم اومدن و بابا اینا شام خوردیم و ما زود برگشتیم جمعه صبح امتحان داشتم سوالات به نظرم خوب بود ولی حیف من هیچی نخونده بودم :((سر امتحان خیلی خودم رو سرزنش کردم :( بعد امتحان کمی تمیزکاری کردیم یکم خوابیدیم و بعدشم فیلم دیدیم این هفته ۹۰درصد همکارها رفتن ماموریت و ما کمی خلوتیم :)بسیار هم خوش میگذره

برچسب: نویسنده: مریم قنبری‌پور تاريخ: يکشنبه 8 بهمن 1402 ساعت: 18:17

فکر کنم دوباره افسردگی اومده بالاحالِ خوشی ندارمدیشب تو کلاسم برخلاف همیشه بی حوصله و بی انگیزه بودممیم از مامانش گفت و ترسیدمپ و میم از پارتنرشون گفتن و حالم بد شدتو کلاس گفتم" دیگه آدمهارو دوست ندارم"کسی چیزی نگفت...منم حوصله نداشتم گذاشتم گذشت...بعد کلاس رسیدم خونهسینک پر ظرف رو خالی کردم و برنج درست کردم و کف آشپزخونه رو دستمال کشیدمهمون موقع ها همسر اومده بود و کانه برج زهرمار نشست روی مبل و کله ش تو گوشی بودگاهی انقدر ازش منزجر میشم که حتی حاضر نیستم نگاهش کنم...نمیدونم چی شد یهو آمپر چسبوندم و شروع کردم به دعواچِم بود؟نمیدونم... انگار این حجم از خشمی که ازش دارم تموم نمیشه...این حجم از تنفری که ازش دارم تموم نمیشه...میگه "هروقت حالت بده باید گند بزنی به حال من"میرم تو اتاق تا بخوابم ... میاد میشینه پای تخت و میگه میگه میگه و من فقط به خودم میگم هیچی نگو هیچی نگو هیچی نگوتمام حرفهام باهاش یه روزی یه جایی علیه م استفاده میشه و من ِ خنگ بازم حرف میزنم!اصلا بزرگترین مشکل من زبونمههمه جا! سرکار، تو خونه ، تو خانواده...اگر بتونم جلوش رو بگیرم میدونم خیلی همه چی بهتر خواهد بود ...باید تلاش کنم براش....----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------یه چیز عجیب که دیروز بهش رسیدم من هیچ وقت خودم رو جدی نمیگیرمیعنی اصلا فکر نمیکنم آدم خاصی هستم و یا خیلی مهمم...دیروز تو کلاسی که داشتیم دکتر ر من رو دید سلام کردم ج نداد منم سرم کردم تو گوشیم ، صدام زد و برگه رو داد دستم موقع برک ازم پرسید رسمی شدی؟ گفتم نه همچنان با قرارداد قبلی هستم در خدمتتون اصلا انگار خارم تو

برچسب: نویسنده: مریم قنبری‌پور تاريخ: يکشنبه 8 بهمن 1402 ساعت: 18:17

صفحه بندی